چشمانت کارناوالِ،آتش بازیست شعر از نزار قبانی است... آب را گِل میکنم شقایق را لگد مال و قایق را زمین گیر آری! دیوانه شده ام! دل خوش سیری چند؟! من دو بخشم و عشق یک بخش کسی بخش کردن زندگی را یادم نداد! بخش بخش زندگیم برای تو... سلام شاید اینطور بهتر باشد: دوباره سلام... دوباره سلام گفتنم را بگذار به حساب هزاران سلام بی جوابی که همیشه در حسرت شنیدن پاسخش بودم و جز سکوت چیزی نصیبم نبود... امروز درست حوالی ساعت دلتنگی دفتر تازه ای برداشته ام و قرار شده آنقدر بنشینم و بنویسم و جان صفحه ها را بگیرم تا یکی از ما چهار نفر کنار بکشیم. آری ما درست چهار نفریم! من و تو و مداد و کاغذ نمی دانم ترا تو خطاب کردن کار درستی است یا نه؟! چون آنقدر این روزها با من غریبه ای که شاید ترا تو خطاب کردن کار درستی نباشد. جمله ام را اینطور عوض میکنم :من هستم و شما و مداد و کاغذ گفته بودم آنقدر مینویسم تا یکی از ما چهار نفر خودمان را کنار بکشیم و شروع این نوشته را به سرانجام برسانیم .آری! درست است یا من آنقدر مینویسم تا زبان حرفهایم بند بیاید و جایی از صفحه مداد را زمین بگذارم یا شما از حرفهای تکراری همیشگی خسته شوی و جایی سطرهای بی معنی ام را کنار بگذاری شاید هم ماجرا را از همان سطر های اول کنار گذاشته ای و تا اینجایش را هم بیهوده نوشته باشم ولی مینویسم: می دانم پر حرفی هایم خسته ات میکند و خیلی وقت ها حوصله شنیدن هیچ کدامشان را هم نداری همه اش درست اما ما که با هم این حرف ها را نداشتیم همیشه می نویسم و می خوانم و در تک تک حرف هایم فریاد میزنم و تو، ببخشید شما! با بی تفاوتی تمام،سکوت سر می دهی و آهسته از کنار تک تک حرفهایم عبور می کنی ... ایرادی نیست! عبور کن حتی آهسته از کنار واژه ها عبور کردنت هم زیباست... کاش میشد تمام حرفهایی را که نمی شود با غریبه ها زد به تو گفت ببخشید شما! با این شما گفتن ها کم مانده به این باور برسم که شما هم شبیه تمام شما های دیگر غریبه اید... انگار قرار است اولین نفر از چهار نفری که کنار بکشد من باشم برای لحظه ای زبانم بند آمد! از بس که در گیر این تو گفتن ها شما نوشتن ها شده ام این تو گفتن و شما نوشتن را بگذار به حساب آشنایی دیرینه من و غریبگی دیرینه شما! به گمانم این جمله به اندازه تمام دفتر های کتابخانه ام کافیست آشنایی من و غریبگی شما ... هر چه بیشتر باهم آشنا میشویم بیشتر با من غریبه میشوی نمی دانم نامه را تا کجای حرفهایم ادامی دادی و به کدام سطر رسانده ای ولی قبول! من شکست خوردم... چو اشکی سر زده یک لحظه از چشم تو افتادم چرا در خانه خود عین مهمانم؟ نمی دانم ستاره میشمارم سالهای انتظارم را : هزار و سیصد و چندین و چندانم ؟نمی دانم نمی دانم،بگو عشق تو از جانم چه میخواهد؟ چه می خواهد بگو عشق تو از جانم ؟ نمی دانم نمی دانم به غیر از این نمی دانم،چه میدانم؟ نمی دانم،نمی دانم ،نمی دانم،نمی دانم قیصر امین پور خبر این است که: من نیز کمی بد شده ام اعتراف این که: در این شیوه سرآمدشده ام پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده ام عشق برخاست که شاعرتر از آنم بکند که همان لحظه ی دیدار تو،شاید شده ام شعر و عشق این سو و آن سوی صراط اند -که من چشم را بسته و از واهمه اش رد شده ام مدعی نیستم -اما: هنری بهتر از این؟ که همانی که کسی حدس نمی زد شده ام! مادرم شاعری و عاشقی ام را که گریست باورم گشت که گمگشته ی مقصد شده ام! یادم انداخت زمان قید مکان را زدو رفت منِ جا مانده در این قرن زمانزد شده ام مثل آیینه که از دیدن خود می شکند مثل عکسم که نمی خواست بخندد شده ام لحظه ها نیش به بلعیدن روحم زده اند شکل آن سیب که از شاخه می افتد شده ام همسرم،حاصل جمع همه ی آینه هاست حیف من آنچه که او یاد ندارد شده ام چه خوب است گاهی کسی پیدا شود و حرف دلت را بزند. من هم مدت هاست که او آنچه نمی خواست شده ام! این شعر از محمد علی بهمنی است... با نبودنت این روزها: دل زیاد میگیرد، اشک زیاد میبارد و بغض مدام بهانه می خواهد... بی هیچ فریادی... مادر رکعت شمار خریده؛مادر بزرگ که روز به روز گوشش سنگین تر میشود با خنده و سر تکان دادت های ساختگی خودش را طوری نشان میدهد که هنوز حواسش به همه جا هست. دیگر نه چالاکی همیشگی را دارد و نه حوصله نشستن و با نوه ها سر کردن را؛شعر خوانی را هم کنار گذاشته و زمزمه اش شده حسرت های جوانی و درد های تکراری. پدر بزرگ خانه نشین شده و بیل و چکمه اش که روزگاری برای ما ابهتی داشت گوشه حیاط خاک میخورند. زن همسایه که زمانی صدای قالی اش آهنگ صبح گاهیمان بود قالی را کنار گذاشته و از سوی پایین چشم ها او هم خانه نشین شده. هم بازی کودکی ام که دورانی نیمی از سیب مدرسه ام برای او بود؛ با غریبگی با من حرف میزند،مثل آن روزها بچگی نمیکند و مدام ساکت است. انگار که سنگینی بزرگ شدن را روی دوشش گذاشته باشند. پسر همسایه که روزی ما را در بازی اش راه نمیداد روز گار کنارش زده و او راهم بازی نمی دهد. راننده شده و پشت ماشینش نوشته : "اینست عاقبت زندگی..." و من ، برعکس مادر بزرگ خیلی چیز ها را میشنوم به نشنیدن می گذارم یا شبیه پدر بزگ خانه نشین روزهای دلدادگی شده ام و زندگی ام به خاک خوردن ها می گذرد و یا مثل زن همسایه سرخی را بر دل نشاندن کنار گذاشته ام و روز هایم را سیاه می بافم، سیب هایم را تنها میخورم و کسی را هم به خلوتم راه نمی دهم ... راستش را بخواهید، حوصله زندگی ام سر آمده...
یک روز در هر سال
برای تماشایش میروم
و باقی روزهایم را
وقف خاموش کردن آتشی میکنم
که زیر پوستم شعله میکشد!
ولی
| Design By : Pars Skin |